*
بنام خداوند جان و خرد
خرد ورای عقلست! ادراکست:
*
.
ادراک ِحیات چو شرط ِ موجود بود
با درک حیاتت ای بشر بود بوَد!
.
هم درک ِتو در روان و جانت باشد
هم عقل در آن دچار کمبود بود
.
چون درک کند وجود را چلچله ای
همدمتر از عابدان به معبود بود
.
گر درک کنی چو او تو در پروازی
همواره دلت رها و خشنود بود
.
خود میبردت به آسمان جاذبه ای
آنجا که همه جاذبه ها دود بود!
.
آزاد و سبکبال چو پرّ ِکاهی
جولانگه تو بهشت موعود بود
.
نی پای تو را و نی سری معلومست
نی هشت جهت دگر تو را سود بود
.
نی بارگهی و نی نشان از خانه
اما همه جا نشانه مشهود بود
.
نی جای نشستنیّ و نی عادتی و
بر تن نه سری ز بهر سجود بود
.
آنجا که نه سر داری و نه سودایی
هر آنچه بخواهی همه موجود بود
.
مشتاق هوای کوی یاری و بس!
جز این نه تو را مقصد و مقصود بود
.
موسیقی کائنات در جان شنوی
چنگی به دل و بدست هم عود بود
.
نانش ز همه شهد جهان شیرینتر
آنجا که رخ یار تو را جود بود
.
خوشتر ز هوا و حال آن هیچ نبود
آندم که تو را هر دو جهان هیچ بود
.
* * * * *