جنگل به فغان آمده از دست ِ تبر دار
شیخان همه شاهند و سفیهان همه سردار
گویی که ازین فتنه خدا نیست خبر دار!
آزادی ابنای وطن بسته به زنجیر
شیخ آمده و چنگ نهاده ست به شمشیر
مرگ است به جولان و حیات است زمینگیر
شمشیرِ شریعت به کف ِ زنگی مست است
شوم است طنابی که بر آن دست تو بسته ست
برخیز ، اسیری که نشسته ست، نرسته ست
تقوا شده بدخواهی و شیخی شده شاهی
با حکم شریعت چه بخواهی، چه نخواهی
خون میچکد از ابر به شمشیر الاهی
در پهلوی ابنای وطن دشنه نشسته ست
شیخ است که پیوسته به خمخانۀ تزویر
از خون جوانان وطن سرخوش و مست است
وحشت به وفور است و لی قحط وفاق است
زینگونه زن و مرد وطن را به تباهی
فرصت همه تاریکی و طاقت همه طاق است
این «هستهگری» یکسره دکّان فقیه است
با نام انرژی و اتُم، ملت ایران
سوزد به تنوری که در او نان فقیه است
تقدیر وطن در گرو هستۀ شیخ است
باطل به ریا دم زند از «حق مُسلّم»
وین بانگ توحش سرِ گلدستۀ شیخ است
دیریست که خدا غیبش زده انگار نه انگار
دیریست شیاطین خدایی میکنند به روزگار
دیریست اسیری از شر شیطان نرسته که ما برهیم
یا که شیوخ و مشایخ برهند یا که انسان
راستی خدا کوش؟ این خدایی که میگن
نیستش اما انگاری که هست
چه شوخ طبعی تلخی